...
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 16:00
در مورد انچه میخواهیم و انچه باید بخواهیم با خود صادق نیستیم،غافل از اینکه همه ی ما در استانه ی ناامیدی هستیم و بهتر است به جای نمایش قدرت به هم لبخند بزنیم و شوخی کنیم! زندگی شوخی ترسناکی ست، ترسناک
ساده ی بسیار سخت
-
تاریخ: 1397/11/14 ساعت: 16:00
ارتباط با ادمها پیچیده ترین قسمت زندگی منه . نزدیک میشی اسیب میبینی ،دور میشی تنها میمونی و اونگ میشی تو رابطه ها!!! دلتنگی عجیبی برام داره و ناامیدی.تجربه ی هفته ی قبل قم که کسی منتظر نبود،نادیده کرفتن و نگفتن خبر بارداری ،احساس خشم و ناکامی و این نهیب که دوباره نزدیک نشو و احساساتی نشو تا اسیب نبی...
تمام زنانگی ام درد میکند
-
تاریخ: 1396/7/6 ساعت: 4:16
بر زنانگی ام دست میکشم از زنانگی ام دست میکشم 26 شهریور 96
پروفایل
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:36
امروز مثل بعضی وقتای دیگه که بیحوصله با گوشی بازی میکنم، داشتم عکسهای پروفایل را نگاه میکردم. به قصه ی زندگی ادما گوش کردم و انگار با غم و شادی ش همراه شدم.درسته که ادما غالبا از لحظات خوبشون عکس میگزارن اما چشمها هیچ وقت دروغ نمیگن! چقدر میشه پشت این همه ژست و ادا اطوار تنهایی ادمها را حس کرد،هرچند...
یک روز سگی
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:36
غالبا هر وقت از مطب برمی گردم،احساس رضایت چاشنی احساس خستگیمه.امروز اما احساس کلافگی میکردم وقتی رسیدم خونه! احساس کردم تو اخرین مراجعم از اینکه اون دختر همکاری نمیکرد کلافه شدم. چرا اینقدر ادمها از روانشناس ها انتظار دارن؟ در کل امروز روز خسته کننده ای بود + نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۶سا...
با خودم حرف میزنم یا با مراجع?
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:36
چه احساس خوبی و چه تعادل خوبی دارم تو اتاق مشاوره! جایی که احساس تعلق،موثر بودن و صلح دارم... چی میشه که گاهی تو رابطه هاطفی احساس یه بچه یبی دست و پاو طرد شده را دارم ولی تو محل کار قصه چیز دیگه ایه + نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم تیر ۱۳۹۶ساعت 11:54 توسط سپیده |
تولد
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:36
دارم 34ساله میشوم و این یعنی یه جایی حوالی نیمه ی زندگی، جایی مثل تپه ای که بالا میریو حالا هم میتونی پشت سرت را خوب نگاه کنی و مسیر جلو رو را هم یه لند اسکیپی ازش داری...اگه حوالی نیمه راه را هم 40سالگی حساب کنم الان یه جایی تو کمرکش رو به بالا هستم! به پشت سر نگاه میکنم،بچگی،نوجوونی با تعارض و نام...
باشگاه مشت زنی
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:36
زندگی به نحوی باشگاه مشت زنیه... باشگاهی پنهانی تو ذهن هر ادم که با ترسهاش میجنگه،با احساساتش میجنگه،با علایق سرکوب شده ش میجنگه و بعد تو رول اجتماعی که داره کراوات میزنه و زندگی را شروع میکنه! فیلم بینظیری بود ، دوس داشتم تایلر واقعا وجود داشت و توهم ذهنی اون ادم نبود...نمیدونم چرا؟ تحایلی که یکی ا...
گویند که سنگ لعل شود در مقام صبر...
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:36
برای ای وی اف دارو گرفتم و نتیجه تو مراحل اولیه برای ادامه خوب نبود.دیروز عصر چند ساعتی دنیا از هر طرف فشارم میداد،احساس تنگی،خفگی،خستگی....الان که تو این موقعیتم احساس میکنم ادمایی که بچه دارن چقدر نسبت به این داشته بی تفاوتن،بعد به خودم میگم تو هم الان داشته هایی داری که نمیبینیشون! قاسم هیلی حامی...
اتاق
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:36
فیلم اتاق رویارویی عجیب و جالب یه مادر و پسر با اسارت در یک اتاق و بعد فرار از ان شرایط و رویارویی با دنیای واقعیه! بسیار فیلم خوبی بود. مادر در 17سالگی دزدیده میشه و تو یه الونک زندانی میشه،از اون مرد بچه دار میشه و پسرش جک تا 5سالگی هیچ درکی از دنیای بیرون نداره، وقتی با یه نقشه از اونجا فرار میکن...
تلاش دوباره
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:36
این ماه به رسم تابستون های چند سال گذشته برا درمان ناباروری اقدام کردم و امروز تموم شد،بی نتیجه! واقعا تلاشمون را کردیم،هزینه ،وقت،استرس...ولی نشد. خیلی اذیت شدیم و لی مثل همیشه پشت هم بودیم.ممنونم عزیزم... چند تا نکته از این دفعه یاد گرفتم یکی اینکه ادمهایی که میگفتن اگه میگفتی کمکت میکردیم دروغ می...
دلگیرم
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 4:36
دلگیرم، مثل سرداری مغلوب.... دلگیرم،مثل ماهی غمگینی در تنگ که هی چرخ میزند... دلگیرم و انگار قرار نیست قراری بگیریم.. + نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۶ساعت 20:4 توسط سپیده |
وزن چیزها
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 5:26
گاهی برا اینکه حد و اندازه ی یه چیز را بفهمی ترازوی دو کفه ای جواب نمیده!نیاز به ترازوی طلا فروشی داری که مثقال را برات بسنجه، به این میگن وزن چیزها...مثل وزن محبت کردن،وزن انتظار داشتن یا وزن بودن! اونوقته که کار سخت اینکه ترازو را بالانس نگه داری + نوشته شده در شنبه دهم تیر ۱۳۹۶ساعت 11:5 توسط سپید...
زنها چطور هیولا میشوند؟
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 5:26
بارها تو اتاق درمان زنهایی را دیدم که علی رغم پوست کشیده،ناخنهای مانیکور شده و لباسهای مارک به هیولا تبدیل شدند! طوری زندگی را روایت میکنند که انگار از اول زندگی همه باعث ازارش شدند و نگذاشتند به ارزوهایش برسه، تلاش میکنه همه چیز را کنترل کنه و با کوچکترین اشتباهی از سمت دیگران اشفته میشه. ط
تلاقی_84،صنعتی اصفهان
-
تاریخ: 1396/4/13 ساعت: 5:26
چشم من تو چشم تو زل میزنه لال میشه پر و بالش میریزه،نگات براش بال میشه اخه تقویم نگاه تو همه ش زمستونه تا میام ببینمت اخرای سال میشه عکس من توی چشات افتاده یا صورت ماه اونقده مونده و خسته س که داره دال میشه باز میام خسته و تو چشای تو زل میزنم هر چی که حواب دارم خط میخوره،سوال میشه باز همون سکوت
دنیای این روزهای من
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 13:40
وقتی زنانگی ات توی پوستت جانمیشه و تو کله ت پر از هیاهو و صداست،اونوقته که بهترین کار یا سکوته یا نوشتن.من نوشتن را انتخاب میکنم. + نوشته شده در جمعه دوم تیر ۱۳۹۶ساعت 19:4 توسط سپیده |
ملت عشق
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 13:40
امروز کتاب ملت عشق را تمام کردم.رمانی از الیف شاکاف و ترجمه ی ارسلان فصیحی که خوندنش واقعا خالی از لطف نیست.داستان روایت بحران میانسالی یک زن طبقه متوسط شهری است که در این دوران کتابی برای ویرایش به دستش میرسه در مورد ملاقات شمس و مولانا.فصل به فصل با قصه ی این ملاقات از زاویه دیدهای مختلف و تاثیرا
از ان تو
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 13:40
سرودنم از آن تو و بودنم از آن تو که واژه واژه میچکم ز چشم مهربان تو غزل غزل ترانه ام،عجیب عاشقانه ام و مست آن ترانه که شنیدم از لبان تو شکفته ای درون من به شکل شعر و شور وشر و شعر تیر آخری که مانده در کمان تو چقدر اینه تو را زمن سراغ میگرفت ندید من همان توام که زردم از خزان تو منی که وامدار آن دو چ
3تیر 96
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 13:40
دیشب خواب دیدم که زنی که 20سال منتظر مردی بود داشت با اسکایپ با طرف مقابلش حرف میزد.ادم روبرو با یه گروه مرد کنار هم نشسته بودند.مرد به زن گفت:ما دلسوختگان غصه ی تنهایی نداریم!!! نمیدونم این خواب چقدر میتونه تاثیر کتاب ملت عشق ورابطه ی شمس و دختر مولانا باشه که دختر مولانا طلب رابطه ی جسمی و واقعی د
سال86یا 87
-
تاریخ: 1396/4/10 ساعت: 13:40
خواب دیدم جایی مادربزرگ که چند سال پیش فوت شده بود یه دوبیتی برام خوند. با همه ی تلاشی که بعد از بیدار شدن کردم که به ذهنم بسپارم،فقط این مصرع یادم موند...چون به مقصد رسیدم پی به مقصود بردم! + نوشته شده در شنبه سوم تیر ۱۳۹۶ساعت 22:3 توسط سپیده |